برفراز

بحث جام جهاني هست و بازيهاي تيم ملي. به خودم گفتم حيف است حرفي از گذر زمان و بلاهايي كه سر آدم مي آورد و جام جهاني 2006 نزنم. سال يك هزار و سيصد و هشتاد و پنج بود. قرار بود با دوستم آجيل برويم تهران. پول نداشتيم ولي يك دنيا دل داشتيم و شيرازي بوديم. شيرازي به معني واقعي كلمه. از آن دست آدم‌هايي كه براي ديدن جام جهاني در تهران، در يك خانه‌ي بي‌تلوزيون، مي روند مسافركشي پول در مي‌آورند و تلوزيوني هم جور مي‌كنند و به همراه خودشان، با اتوبوس، به تهران مي‌برند. راننده هم از آن آدمهاي دندان گرد. البته هر كاري كردم دندانش را ببينم نتوانستم ولي آجيل مي‌گفت: اين يارو دندونش گردِه. زور داره بليتِ ما بشه نفري 13000 تومن، پول تلوزيون 7000 تومن. راست مي‌گفت. منم از درد دلم و از سر ناچاري سرم را هي كشيدم به پنجره. هي كشيدم به شيشه. از ناراحتي و حرص. شاگرد راننده چپ مي‌رفت و راست مي‌آمد يا شايدم برعكس و هي به ما چشم غره مي‌رفت. نفهميديم چرا. يعني اولش نفهميديم. به آجيل گفتم: گور پدرش. من پرده رو نمي‌كشم. حالِ سفر با اتوبوس ديدن شب هست. ديدن رد شدن يهويي چيزها هست. دروغ مي‌گويم؟ همه مي‌دانند ديدن رد شدن چراغ‌هاي جاده يا يك چراغ روشن در آن دور دورها شايد در يك بيابان برهوت و تاريك چه حسي دارد. تا اينكه ماشين خراب شد. محال بود از نفرين و ناله‌ي من و آجيل خبر داشته باشد ولي وقتي همه سرشان را چسباندند به شيشه‌ي بغلشان كه ببينند چه اتفاقي افتاده قضيه روشن شد. البته همچين روشن هم نه. از شيشه‌ي بغلي ما چيزي پيدا نبود. همه چيز محو بود. محوِ محو. هميشه فكر مي‌كردم موهايم خشك است يا معمولي. يا خيلي هم مته به خشخاش بگذاريم فوق‌العاده معمولي نه اينقدر چرب. بالاخره به تهران رسيديم، دلم نيامد راننده را بي‌نصيب بگذارم. گفتم اين پول‌ها خوردن نداره كاكوُ. خانه ابوذر همه چيز داشت جز تلوزيون. هنوز بازي ايران و مكزيك را يادم هست. گل دوم را كه خوردند دستم را كوبيدم به ديوار. از بس پت و مت بازي درآوردند. جاي انگشترم تا مدتها روي دستم و يا شايد هم روي ديوار مانده بود. تمام بازي‌هاي جام جهاني را در تهران پاي همان تلوزيون ديديم. هشت سال گذشت. حالا من و آجيل و ابوذر جدا از هم در خانه‌هايمان مي‌نشينيم و فوتبال مي‌بينيم. چه گذشت بر ما و چه شد همين را بگويم كه موهايمان ريخت. و بدتر اينكه نمي‌دانم هنوز موهايم چرب است يا نه. كاش فرصتي پيش بيايد سوار اتوبوس شوم يا دلم اينقدر خوش باشد و آدم پايه‌اي مثل آجيل در كنارم باشد كه تلوزيون بزنيم زير بغلمان و با اتوبوس برويم شهر ديگري براي تماشاي فوتبال تيم ملي. تا باز هم سرم را بكشم به شيشه ببينم هنوز هم موهايم چرب است يا نه.

+نوشته شده در دوشنبه 2 تیر1393ساعت16:27توسط توسط امین و علی | |

درود بر دوستان گلم. خيلي وقت هست كه مطلبي اينجا نوشته نشده. نه از طرف من نه امين. خيلي اتفاقها افتاد. تلخ و شيرين. اما برايم جالب است كه هيچكدام منجر به نوشتن نشد. شده ايم مثل ماهي گلي توي تنگ. چيز زيادي به ذهنم نمي رسد براي نوشتن. فقط آمدم بنويسم بلكه اينجا تكاني بخورد. همين. 

+نوشته شده در یکشنبه 15 دی1392ساعت14:17توسط توسط امین و علی | |


و اما ارديبهشت. در وصفش همين بس كه با تولد سعدي آغاز مي شود.

شبی یاد دارم که چشمم نخفت                           شنیدم که پروانه با شمع گفت

که من عاشقم گر بسوزم رواست                          تو را گریه و سوز باری چراست؟

بگفت ای هوادار مسکین من                                 برفت انگبین یار شیرین من

چو شیرینی از من بدر می‌رود                               چو فرهادم آتش به سر می‌رود

همی گفت و هر لحظه سیلاب درد                        فرو می‌دویدش به رخسار زرد

که ای مدعی عشق کار تو نیست                         که نه صبر داری نه یارای ایست

تو بگریزی از پیش یک شعله خام                           من استاده‌ام تا بسوزم تمام

تو را آتش عشق اگر پر بسوخت                            مرا بین که از پای تا سر بسوخت

همه شب در این گفت و گو بود شمع                     به دیدار او وقت اصحاب، جمع

نرفته ز شب همچنان بهره‌ای                               که ناگه بکشتش پری چهره‌ای

همی گفت و می‌رفت دودش به سر                      همین بود پایان عشق، ای پسر

ره این است اگر خواهی آموختن                           به کشتن فرج یابی از سوختن

مکن گریه بر گور مقتول دوست                             قل الحمدلله که مقبول اوست

اگر عاشقی سر مشوی از مرض                          چو سعدی فرو شوی دست از غرض

فدائی ندارد ز مقصود چنگ                                 وگر بر سرش تیر بارند و سنگ

به دریا مرو گفتمت زینهار                                    وگر می‌روی تن به طوفان سپار

+نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1392ساعت15:50توسط توسط امین و علی | |

بیشعوری از جهات زیادی (چپ راست، جلو عقب، بالا و به خصوص پایین) با جنسیت پیوند خورده است. بدون هیچ تبعیضی، افراد از هر دو جنس به بیشعوری مبتلا می‌شوند اما این بدین معنا نیست که بیشعوری در زنان و مردان یکسان است. به قول یک آیت‌الله درگذاشته، این امر برای مردان و زنان مساوی است اما مشابه نیست.

زنان و مردان بیشعور در رابطه با جنسیت (سکس) وجوه مشترکی دارند که مهم ترین آنها این است که عقده‌های جنسی اغلب در بیشعور شدن آنها، یا حاد شدن بیشعوری‌شان، نقش مهمی دارد. بسیاری از بیشعورانی که در جامعه با گیر دادن به دیگران و امر و نهی‌های بیجا بیشعوری‌شان را به تماشا می‌گذارند سرشار از عقده جنسی هستند. بعضی‌هایشان به اندازه کافی فعالیت جنسی نداشته‌اند (اعم از خودارضایی یا تماس جنسی با یک شریک خوب)، بعضی‌هایشان داشته‌اند اما با احساس گناه پس از ارضا، آن را به خودشان ـ و شریک جنسی احتمالی‌شان ـ زهر کرده‌اند و باقی هم تقریبا بیمارانی روانی هستند که سیرمونی ندارند. کمک های اولیه برای گروه اول، یافتن یک شریک جنسی یا دست کم آموزش خودارضایی است. گروه دوم را باید آگاه کرد که داشتن یک شریک جنسی عاقل و بالغ یا خودارضایی مساله‌ای کاملا شخصی است و ربطی به اخلاقیات ندارد. گروه سوم را باید هر چه سریعتر به بیمارستان روانی ارجاع داد و الا به زودی کار دست خودشان خواهند داد، مثل آن سردار رئیس پلیسی که جوانان مردم را برای پوشیدن چکمه یا دیده شدن موی سر یا داشتن زنجیر طلا دستگیر و مجازات می‌کرد اما خودش به طور گروهی و با دختر و پسر رابطه‌ی جنسی داشت (لطفا نپرسید کدوم یکیشون؟ به هر حال تمام سردارانی که با چنین سوابقی به ذهنتان می‌آیند بی شک بیشعور تمام عیار هستند)

لاس زدن، متلک گفتن و دستمالی کردن هم از نشانه‌های عمومی بیشعوری هستند که در جوامع عقب‌مانده به وفور یافت می‌شوند و از سوی سازمان جهانی مبارزه با بیشعوری به عنوان سه شاخص درجه‌بندی جوامع بیشعور به رسمیت شناخته شده‌اند. این سازمان در آخرین بیانیه‌ی خود از تمام افراد و به خصوص زنان خواست تا به محض برخورد با چنین مواردی، نزدیک ترین پلیس را خبر کنند و اگر پلیس خودش متخلف بود به دادگاه مراجعه کنند و چنانچه قاضی خودش متهم بود بلافاصله از کشور محل سکونت خود به سرعت فرار کنند. به این ترتیب فرار بدن‌ها و فرار شعورها هم به فرار مغزها اضافه شده است.

صرف نظر از این بحث، این موضوع که بیشعوری چگونه در سکس یا رابطه جنسی بین دو نفر بروز می‌یابد هم بسیار مهم است. با آگاهی از چند نشانه‌ای که در ادامه می‌آید به راحتی می‌توانید تشخیص دهید که آیا فردی که اخیرا با او همبستر شده‌اید به بیشعوری مبتلاست یا خیر (همچنین می‌توانید بفهمید که آیا آن بیچاره با یک بیشعور همبستر شده بود یا خیر!):

یک مرد بیشعور:

حرفهای رمانتیک را مقدمه‌ی زائدی بر رابطه‌ی جنسی می‌داند.

و یک زن بیشعور:

رابطه‌ی جنسی را موخره‌ی زائدی بر حرفهای رمانتیک می‌داند.

یک مرد بیشعور:

بدون مقدمات لازم به سراغ اصل مطلب می‌رود.

و یک زن بیشعور:

اصل مطلب را فدای مقدمات می‌کند.

یک مرد بیشعور:

در رابطه جنسی به شریکش اجازه نمی‌دهد لذت ببرد.

و یک زن بیشعور:

در رابطه جنسی به خودش اجازه نمی‌دهد لذت ببرد.

یک مرد بیشعور:

لباس شریکش را پاره می‌کند تا از تنش دربیاورد.

و یک زن بیشعور:

شریکش را پاره می‌کند تا لباسش را دربیاورد.

یک مرد بیشعور:

از رابطه‌ی جنسی به عنوان مجازات طرف مقابل استفاده می‌کند (یا اینطور در ذهن دارد: رجوع کنید به محتوای اغلب فحش‌های جنسی و ناموسی)

و یک زن بیشعور:

از عدم رابطه‌ی جنسی به عنوان مجازات طرف مقابل استفاده می‌کند (مگر یک آدم چند بار در هفته می‌تواند مبتلا به سردرد شود؟!)

یک مرد بیشعور:

به جزئیات توجه نمی‌کند.

و یک زن بیشعور:

زیادی به جزئیات توجه می‌کند.

یک مرد بیشعور:

بعد از تمام شدن سکس خروپفش به هوا می‌رود.

و یک زن بیشعور:

بعد از تمام شدن سکس هق‌هق می‌کند.

همانطور که دیده می‌شود در چنین مواردی، بیشعوری جنسی (یا: بیشعوری در هنگام رابطه‌ی جنسی) با نشانه‌های کاملا متفاوتی در زنان و مردان بروز می‌یابد. مواردی هم هست که ربطی به رفتار طرفین در رابطه‌ی جنسی ندارد. مثلا بسیاری از بیشعوران از حرافی‌های پر از کنایه به مسائل جنسی در محل کار، میهمانی‌های خانوادگی و سایر جاهایی که مناسب این حرفها نیست لذتی سادیستی می‌برند که مردان متاهل مسن بیشترین مبتلایان به این رفتار را تشکیل می‌دهند. این در حالیست که بعضی از زنان میانسال، بیشعوری خود را با علاقه عجیب به پرسیدن از مسائل زناشویی دیگران، و به خصوص نوعروسان نشان می‌دهند.

در مورد زنان و مردان همجنسگرا بیشعوری جنسی پیچیده‌تر است و متاسفانه هنوز تحقیقات جامعی در آن زمینه انجام نگرفته است. مهم ترین دلیل آن ای انست که در جوامع بسیاری همچنان عده‌ای بیشعور دگرجنسگرا اصرار دارند که سلیقه‌ی جنسی خود را برای همه تجویز کنند. در نتیجه همجنس‌گرایان (اعم از باشعور و بیشعور) چنان تحت سرکوب بیشعوران دگرجنس‌گرا هستند که رفتاری طبیعی ندارند و نمی‌توان به طور طبیعی به آنها نزدیک شد. به عنوان نمونه یک بار، برای انجام تحقیقی، از دوستی که مدافع حقوق همجنسگرایان بود با احتیاط و مودبانه و خصوصی پرسیدم که آیا خودش همجنسگراست؟ و او از آن لحظه تا سالها بعد هر بار از من می‌پرسید چرا همچو سوالی از او پرسیده‌ام و منظورم چیست و چرا پیشداوری دارم و آیا اصلا معنای همجنسگرایی را می‌دانم… .

بیشعوری استثنا ندارد.

محمود فرجامی

+نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1392ساعت23:8توسط توسط امین و علی | |


بله، حشیانه است، بله غیرانسانی‌ست قطع کردن دست؛ می‌بندد برای همیشه راهِ بازگشتِ مجرم را به جامعه و به زندگی‌ی شرافتمند. بله، دزدی که دستش قطع شده بقیه‌ی عمر را چاره‌ای ندارد جزاینکه از راهِ گدایی گذران کند یا دزدی. بله، همه‌ی اینها فاجعه است؛ فاجعه‌ی بزرگی هم هست. اما فاجعه‌ی بزرگتراینجاست که وقتی «دستِ قطع شده» نشانِ دزد بودن شد، ناگهان، همه‌ی آن آدم‌های شریفی هم که به هنگام کار دست‌شان قطع شده است نشان‌دار می‌شوند به دزد بودن؛ آنهم در این روزگار که از نجارو لوله‌کش و بنا و پزشک و مکانیک، هر که را می‌بینی سروکارش با ارَه‌ی برقی‌ست؛ آنهم درکشوری که نه رعایت نکات ایمنی جایگاه درستی دارد، نه بیمه و درمان وضعی درست و درمان.
اینها همه‌ به کنار، نه آخر انسان موجودی‌ست در معرض «وسوسه» آنهم به طور مدام؟ «شیطان» را که آفرید؟ آنکه «آدم» بود بهشت را به گندمی بفروخت. کدام مجازات قدرت بازدارندگی دارد وقتی «وسوسه» آنقدر قوی‌ست که بزرگترین خطرها را هم گاه به هیچ می‌گیرند آدم‌ها؟ یعنی اینهمه بی‌عقل است خدای شما؟ همو که قرار بود علیم باشد و حکیم و فلان و فلان؟

+نوشته شده در شنبه 14 بهمن1391ساعت23:3توسط توسط امین و علی | |

رضا به داده بده وز جبين گره بگشا

كه بر من و تو درِ اختيار نگشاده است

اين روزها هر چه مي گذرد اين جمله برايم پر رنگ تر مي شود:

رشته اي بر گردنم افكنده دوست

مي كشد هر جا كه خاطر خواه اوست


 علي


+نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1391ساعت13:44توسط توسط امین و علی | |


آنها که تن به هر ذلتى مى دهند تا زنده بمانند، مرده هاى خاموش و پلید تاریخند و ببینید آیا کسانى که سخاوتمندانه با حسین به قتلگاه خویش آمده اند و مرگ خویش را انتخاب کرده اند ( در حالى که صدها گریزگاه آبرومندانه براى ماندنشان بود و صدها توجیه شرعى و دینى براى زنده ماندن شان بود ) توجیه و تأویل نکرده اند و مرده اند، اینها زنده هستند؟ آیا آنها که براى ماندنشان تن به ذلت و پستى، رها کردن حسین و تحمل کردن یزید دادند، کدام هنوز زنده اند؟ 

دکتر علی شریعتی / کتاب حسین وارث آدم

+نوشته شده در جمعه 19 آبان1391ساعت10:6توسط توسط امین و علی | |

مرا کسی نساخت.....که من کسی نبودم ..کس من خدا بود ..کس بیکسان..

+نوشته شده در جمعه 14 مهر1391ساعت23:54توسط توسط امین و علی | |

در چشم بر هم زدنی ۳ ماه شد و من هنوز هاکلبری فین را ندیدم.....از وقتی که اومدم هر ‍بسر بچه ای را میبینم که شلوار ریش ریشی داره با کلاه فکر میکنم خودش باشد اما......

کجایی هاککککککک؟تام سایر؟جک؟

+نوشته شده در پنجشنبه 2 شهریور1391ساعت8:55توسط توسط امین و علی | |

2

۲ هفته شد.دو هفته پیش در اینچنین ساعتی بود که همه جمع در فرودگاه و...تعریف نکنم بهتر است.

هفته دوم اینجا هفته معمولی اما موفقی بود دانشگاه رفتم حساب بانکی باز کردم و..

و همین و همین کارهایی که آنجا هم داشتم چندتا حساب بانکی و کلاس پس فرقی نکرده ام....اما چرا همه چیز جدیدتر است خیلی جدیدترووبرای خودم کارهایی کرده ام..مینویسم و...نه هیچ فرقی ندارد آسمان همان رنگ هاست

راستی یادم رفت بگویم از هفته اول دلتنگی ها و زنگ ها و میل ها و...همه چیز کمتر شده نگران بودم اما میبینم که زود همه چیز عادی شد

از حال من بپرسی...هیچ چیز عادی نیست برایم

+نوشته شده در جمعه 9 تیر1391ساعت7:9توسط توسط امین و علی | |