نامه سر و ته گشاده و البته نخوانده من به آقاي خدمتگزار
با سلام و عرض احترام به خدمتگزار ملتِ مملكتِ عزيزم ايران. آقاي خدمتگزار اين نامه را بي هيچ غرضي و تنها از روي خلاصي از دغدغه ذهني خويش و تا جايي كه بتوانم بدون هيچ گونه جهتگيري مينويسم. باشد كه بازگشايي اين دغدغه روزنه آرامشي باشد براي آنهايي كه هچون من درياي درونشان درست با شروعِ فروكش كردن طوفان اطراف، متلاطم ميشود. بگذاريد با يك مطلب آموزنده كه استادي براي شاگردانش در يكي از كلاسهايش ميگفت شروع كنم.
درس مربوطه مديريت هتلداري بود. استاد رو به كلاس كرد و گفت:
آيا ميدانيد يكي از محبوبترين و البته گرانترين صبحانه مردم شرق دور در هتلهاي چند ستاره چيست؟
شاگردان كلاس در فكر فرو رفتند و پس از مدتي از مار و قورباغه گرفته تا هر چه كه به ذهنشان ميرسيد به زبان آوردند. استاد كه ميدانست به اين زوديها به جواب مورد نظر نميرسند صحبت شاگردان را قطع كرد و گفت:
مغز ميمون.
يكي پرسيد با توجه به ذائقه عجيب آنها در محبوبترينش زياد شكي نيست اما چرا گرانترين؟ عدهاي گفتند حتما به دليل ناياب بودنش هست. استاد پاسخ داد:
خير. آنها از نظر تعداد ميمون چندان مشكل زيادي ندارند. مشكل اصلي، تهيه اين صبحانه دلپذير براي آنها است.
شاگردي پرسيد: مگر كشتن ميمون چقدر سختي دارد؟
استاد گفت: اتفاقا قسمت سخت تهيه اين غذا چگونگي كشتن ميمون است.
آقاي خدمتگزار. قبل از اينكه بقيه صحبتهاي استاد را بگويم دوست دارم كمي از اختلاف فرهنگي ما و شرقيها صحبت كنم.
سوال اول: تهاجم فرهنگي چيست؟ علت وجودش چيست؟
آقاي خدمتگزار همانگونه كه خود استحضار داريد كشور عزيز ما داراي فرهنگي بس غني و تمدني بس بزرگ است. اما تا به حال از خود پرسيدهايد كه تمدن يعني چه؟ آيا ميدانيد چند درصد از مردم كشورمان در مورد اين تمدن و فرهنگ چند هزار ساله ما اطلاع دارند؟ همانطور كه ميدانيد چندي پيش تيم بسكتبال كشورمان در جام ملتهاي آسيا كه به ميزباني كشور چين برگزار ميشد با پيروزي بر تيم چين، قهرمان بلامنازع بسكتبال آسيا، با افتخار به ايران بازگشت. تنها يك ساعت قبل از رسيدن اين قهرمانان به كشور عزيزمان ايران خبرنگاران و افراد بسياري براي گفتن تبريك به پاس افتخار آفريني ايشان در فرودگاه منتظر بودهاند. هواپيما مينشيند، جوش و خروشي برپا ميشود بسكتباليستهاي قهرمان با خوشحالي به سمت مردم حركت ميكنند و ناگهان با صحنهاي روبرو مي شوند كه تصورش هم براي من تلخ است. بيش از نيمي از مردم و خبرنگاران به سمت يكي از بازيگران كرهاي به نام جومونگ هجوم ميبرند. آقاي خدمتگذار كاش مي دانستم چند درصد از مردم آريوبرزن را ميشناسند. بگذريم.
سوال دوم: امنيت اجتماعي چيست؟ مسئول ايجاد بستر مناسب براي اجراي امنيت اجتماعي كيست؟
چندي پيش هفته جديدي در تقويم ايران ايجاد شده بود. نميدانم شايد هم جديد نبوده است. خلاصه اينكه هفته نيروي انتظامي بود. در شهر ما، شيراز، بر روي يكي از ديوارهاي شهر بزرگ نوشته است:
((نيروي انتظامي بايد احساس امنيت را در بيننده بوجود بياورد.))
هرگاه اين جمله را ميبينم به ياد چند سال پيش ميافتم كه همسايه بيمار ما پاي من و همكلاسيهايم را به تهمت ناروايي به مفاسد و نيروي انتظامي و جاهاي هرگز نرفته كشاند. هر چند چيزي نگذشت كه بيپايه و اساس بودن ادعاي او ثابت شد اما من در آنجا به چشم خود ديدم كه مامور محترم نيروي انتظامي به دليل نگران نبودن و خونسرد بودنِ من چنان عصباني شده بود كه خيلي رك و پوسكنده دليل خشونت و عصبانيتش را به زبان آورد.
سوال سوم: بزرگترين ارزش زندگي امروز چيست؟ مسئول حفظ ارزشها كيست؟
هفته دفاع مقدس هم فرا رسيد و گذشت. بر درو ديوار شهر نوشتهاند: ((دفاع همچنان باقي است)) .
آري دفاع همچنان باقي است. دفاع از ارزشها. آقاي خدمتگذار من ۲۷ سال دارم. و در اين ۲۷ سال هرگز نشنيدم جملهاي، كلمهاي و يا حتي حرفي از كربلاي چهار در رسانههاي ملي گفته شده باشد. ميدانيد چرا؟ مگر نه اينكه ميگويند شكستها پلي است براي پيروزي؟ مگر نه اينكه ميگويند زنده نگه داشتن ياد شهدا كمتر از خود شهادت نيست؟ آيا ميدانيد تمامي اعضاي كربلاي چهار سربازان و غواصان برجستهاي بودهاند كه به دليل لو رفتن عملياتشان همگي به طور دستجمعي زنده به گور شدهاند؟
آقاي خدمتگزار در بلوار چمران شيراز براي اينكه هنگام باران آب در خيابان جمع نشود در قسمتهايي از خيابان راه آبهاي فلزي بزرگي ساختهاند كه وقتي ماشين از روي آنها رد ميشود صداي وورره ميدهد. مي دانيد جوانان امروز نام اين راه آبهاي شيار شيار فلزي را چه گذاشتهاند؟ پل شهيد وورره
در چنين فضايي كه نام مقدس شهيد را همچون برچسبي در دست گرفته به هر كجا و هر كس كه ميخواهند ميچسبانند همان بهتر كه صحبتي از كربلاي چهار نشود.
آقاي خدمتگزار دغدغه امروز من و امثال من شده است رفتن و يا نرفتن. نه مسئله اين نيست. يعني به اينجا ختم نميشود. من و امثال من كه چنين دغدغهاي داريم وجود بيوجودي داريم كه چندان كارساز نيست و نبودنش چندان مشكلساز نيست. من نگران آنهايي هستم كه ميفهمند. آنهايي كه شرنگ دانايي روز به روز در وجودشان بيشتر ريخته ميشود. و ترس من از اين است كه اين شرنگ دانايي امانشان را ببرد. و چه بسا كساني كه در اين ميان به شرنگ فهم خويش كشته شدند و نه تنها برچسب مقدس شهادت بر پيشاني آنها نهاده نشد، كه برچسب تلخ ناداني بر تن خسته و كوفته آنها كوبيده شد. زهي خيال واهي.
پوست و گوشت و استخوان آنها تجسم مقدس شهادت است.
آقاي خدمتگزار قرار بر اين بود كه خدمتگزار ملت باشي نه خدمتگذار. از جنس مردم باشي نه از جنس ناجنس مردم. گرچه ميدانم روزي ميرسد كه تو نيز شرنگ دانايي را در ذهن خود خواهي چشيد و نه از تلخي وجود آن، كه از تلخي ديرهنگام بودنش به خود خواهي لرزيد.
و استاد ادامه داد:
آنها براي كشتن ميمون تنها به يك چكش نياز دارند. اما قضيه اصلي زمان زدن ضربه به سر ميمون است. سر ميمون حاوي سلولهايي است كه به محض درك خطر شروع به ترشح ماده اي سمي ميكند كه خوردن مقداري از آن ميتواند باعث مرگ انسان شود. ابتدا بايد ميمون را به چيزي دلخوش و سرگرم كرد و در يك لحظه ضربه را بر فرق سر او وارد كرد. ميمون بيچاره تا بفهمد چه بر سر او آمده در دم هلاك شده است.
آقاي خدمتگذار بدان و آگاه باش انسان امروز كمي باهوشتر از ميمون است و چه بسا انسانهاي آگاهي كه در اين ميانه هلاك ميشوند و شرنگ داناييشان وجود بيوجود انساني ديگر را كه دغدغهاش خوردن فلان صبحانه دلپذير است را به درك واصل كرده و صفحه هستي را از وجود چنين موجودات پست بيدغدغه پاك پاك خواهد كرد.
اگر روزي مرا در راه يافتن حقيقت و رسيدن به پروردگار خويش كشتند گريه مكنيد. زار مزنيد. خوش باشيد هلهله برپا كنيد. و مبادا بر روي قبرم بنويسيد شهيد. حيف است نام مقدس شهيد را به وجود پر از گناه من آلوده كنيد.
علي
سوال اين است:
معني واژه اظهارات در جملهي (( پخش مستقيمِ اظهاراتِ آقايان فلاني و بهماني در رابطه با آشوبهاي اخير، امشب ساعت فلان از شبكه بهمان... )) چيست؟
قبل از هر چيز بايد بگويم كه گزينههاي زير تنها به عنوان پيشنهاداتي براي جواب سوال مذكور ميباشد همين، نه بيشتر ،نه كمتر.
الف) واژه اظهارات يكي از مشتقات كلمه تظاهر ميباشد و به معني رياكاري و يا ميل به رياكاري ميباشد.
ب) واژه اظهارات در اصل به صورت ازهارات بوده و ريشه اصلي آن، كلمهي "زور" بوده است و به مرورِ زمان به شكل فعلي درآمده است. معني آن هم همانطور كه از ريشهي آن پيداست به معني انجام عملي زوري ميباشد به اين صورت كه كننده عمل بنا به اِعمال زوري بيروني دست به عملي (معمولا بر خلاف ميل باطني) ميزند.
ج) واژه اظهارات يكي از مشتقات كلمه ظهور بوده و به معني انجام عملي است كه از عوامل ظهور امام زمان (عج) ميباشد. براي روشنتر شدن اين مساله ميتوان به يكي شدن صورتهاي مردان و زنان و يا به تعبير بهتر دور شدن صورتها از سيرتها در زمان مذكور اشاره كرد. به عبارتي كسي كه دست به اظهارات ميزند به صورت اجباري و يا اختياري صورتي متفاوت از سيرت خود خواهد داشت.
د) واژه اظهارات در اصل به صورت ازهارات بوده است و بر گرفته از كلمهي "زهر" ميباشد. به اين معني كه ازهار كننده از ترس خوردن زهر دست به ازهار ميزند. لازم به ذكر است كه زهر ميتواند در محل زندگي وي قرار گرفته و توسط خود وِي ولي به اجبار ديگري خورده شود.
ه) واژه اظهارات به معني بيان حقايق ناب ميباشد. بسته به سليقه مخاطب ميتواند از هر كلمهاي گرفته شده باشد مهم معني آن است كه همان حقيقت ذاتي عمل است.
جوابهاي مورد نظر خود را ميتوانيد از طريق پيامك با رعايت شئونات اسلامي (با توجه به واگذاري حدود ۵۰ درصدي مخابرات به يكي از شركتهاي خصوصي كشور) به شماره فلان و يا از طريق نامه الكترونيكي به آدرسهاي زير بفرستيد.
www.shomakherefinnemifahmid.come
www.makheilibafahmideimshomanistid.go
((دفاع همچنان باقي است.))
دفاع از چي؟ ![]()
تقديم به او كه همچون من سيب را به تمامي ميخورد.
ماندهام، ماندهام حيران كه اين زمانه است كه ميگذرد و يا آدمي؟
اما يقين دارم، يقين دارم كه آن چند ماه و چند روز تلخ و شيرين دوست داشتني براي ما نه همچون خط و خطوطي نه چندان ماندگار بر روي ديوار، كه همچون كنده كاري قلبي بر روي درختي پربار و البته ماندگار ايستاده است. آري آن زمان كوتاه دوست داشتني تا ابد ايستاده است و اين ما بوديم و هستيم كه از آن گذشتيم. آري تا ابد همچون همان درخت ستبر و بزرگِ دوشاخه ايستاده است و اين انصاف نيست كه باز هم از آن بگذريم و بگذاريم تنها او بايستد و به ما بنگرد. بايد هر روز در هر زمان كه هستيم به درختي كه بزرگ كرديم و نشانديم بنگريم و شاهد بزرگ شدنش باشيم.
شايد، شايد و تنها شايد ميوه شيرينش به من رسيد اما اين درختِ تنومند سايهاي دارد عظيم، شاخههايي هميشه سبز و تا ابد ايستاده است.
آجيل. ميدانم تو سيب را همچون من به تمامي ميخوري. يادت كه هست ((زندگاني سيبي است، گاز بايد زد با پوست)). می دانی که، فارغ از مزهاش، شیرینیاش در به تمامي بودنش است.
آجيل، مباد آبش ندهي بزرگش نكني و به بهانه تلخ بودنش به راحتي از كنارش در گذري.
علي
ليوان را كه بالا ميآورم از تهش چيزهايي ميبينم كه نبايد. شرمم ميشود به ادامه تصوير خيره شوم اما چه ميشود كرد تشنگي امانم را بريده است. ليواني ديگر و دوباره همان اتفاق. سر و صدايشان همه را عاجز كرده است. كمي تقلا، كمي سر و صدا و سپس آرامش و دوباره... انگار تمامي ندارد. به خودم ميگويم:
((چقدر زشت بود جفتگيري انسانها هم اينگونه بود. اصلا از كجا معلوم؟ شايد انسانهاي نخستين همينگونه بودهاند. احتمالش هست. اما اگر اينطور باشد چه بخت بلندي داشتهاند. و چون كسي چون ما نبوده است كه رفتارشان را زير نظر بگيرد، آنها آن را به مرور زمان تغيير دادهاند و به حالت كنوني كشاندهاند. آري، احتمالا كسي نبوده است. كسي نبوده است كه رفتارشان را ضبط و يا مكتوب كند و تا ابدالدهر به نمايش درآورد كه مبادا به گونهاي ديگر رفتار كنند. و تازه به اين تفاوتها اكتفا نكند و هجوم به حريم خصوصي ديگران را مايه مباهات و افتخار خود بداند و ديدن آن را به ديگران نيز سفارش كند. اصلا مگر كلمه جفتيابي و يا جفتگيري چه ايرادي داشتهاند كه در ميان آدمها به همسريابي و توليد مثل و يا لقاح بدل گشتهاند؟ شايد به اين خاطر كه جفت به معني دوتايي هست و انسانها هم كه... .))
ذهنم ديگر قد نميدهد. به خيال خودم نگاهم را كه كِش ميدهم تصوير واضحتري از آنها ميبينم اما در حقيقت ته ليوان ديگر چيزي نيست. آب تمام شده است و من همچنان تشنه. باورم نميشود يك ليوان آب خوردن آن هم در اين زمان كم اينقدر با خودش فكر به همراه داشته باشد. از ته ليوان نيمهپر چه چيزهاي ناپيدايي پيداست. و چه چيزي پنهانتر از حريم خصوصي ديگران؟ و من هنوز تشنهام. ليوان ديگري را پر كرده و تا ميتوانم نوشيدنم را آرام ميكنم بلكه ناديدنيهاي بيشتري ببينم كه سر و صدايشان امانم را ميبرد. تهمانده ليوان را به سمتشان ميپاشم و خود را از آن لذت تلخ دوست داشتني رها ميكنم. هنوز چند دقيقهاي از رفتن آن دو نميگذرد كه سر و كله جفت ديگري در همانجا پيدا ميشود. گنجشك نيمه مردهاي را به پنجه گرفته و براي تصاحبش دست و پاي يكديگر را ميدرند. ديگر تشنه نيستم. ليوان خالي را بالا ميآورم و تفكرات نه چندان زلال خود را مينوشم و به خود ميگويم:
(( چقدر زشت بود آدمها بر سر تصاحب جسم نيمه جان ديگري به جان نه چندان جان هم ميافتادند. اصلا از كجا معلوم كه...))
علي
ميگه:
یه چیزی رو میدونستی؟
بیشتر اوقات،آدم حس میکنه آدمی که پشت این نوشتههاست، حالش کاملا" خوبه، ذهنش آرومه و داره از دنیای اطرافش، همونطوری که هست لذت میبره. میبینه و درک میکنه که یه چیزایی باید باشه که نیست و یه چیزایی نباید باشه که هست، ولی عصبانی نمیشه!...
ميرم تو فكر و ياد اين بيت از حافظ ميافتم:
در اندرون من خسته دل ندانم كيست
كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
علي
نگران نهفتههاي درون يك من.
علي
میگويم قدرش را بدان ناسلامتي رفيق شفيقت هست.
ميگويد خدا داده است رفيق شفيق.
دلم ميگيرد...
علي
از او كه مرا شروع كرد.
پروردگارا شكرت. شكر كه مرا آفريدي. شكر كه مرا هست كردي. شكر كه مرا در قبيلهاي گمگشته در قبايل آفريقايي به صورتي نامعلوم نيافريدي. شكر كه لذت داشتن پدر و مادر را به من بخشيدي. شكر كه مرا ناقص نيافريدي. شكر كه كوچكيام را به بزرگيات بخشيدي و ميبخشي. شكر، شكر، شكر كه لذت شكر كردنت را از من دريغ نكردي.
داشت يادم ميرفت. از امين هم ممنونم. ممنونم كه مرا در اين سراي پاك دلش شريك كرد. پروردگارا شكرت كه يادم نرفت برفراز هم چهار ساله شد. تبريك.
و آدمهاي آگاهِ روشنفكرِ امروز براي افزايش آگاهي خود از چسباندن هيچ نقصي به خود، از ديوانگي و كوري گرفته تا كمشنوايي و ناشنوايي، براي نديدن و نشنيدن اخبار دريغ نميكنند.
علي
انتظار فرج از نيمه خرداد كشم...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|